آرمان انابد

سلام واما..........

شهیدگمنام سلام...

چند روزی است خبری خوش در شهر «انابد» پیچیده و حال و هوای شهر را هم دگرگون کرده. این روزها شهر حال و هوای عجیب دارد یا بهتر بگویم این روزها شهر بوی خوش خدا؛ بوی نسیم کربلا؛ بوی مردان بی ادعا؛ بوی نامداران گمنام می آید
. آری بوی شهید گمنام در شهر می آید یا دقیقترب گویم بوی مهمانی مردم «انابد» از  شهید گمنام می آید. عده ای سخت مشغول تدارک این مهمانی هستند، عده ای از آمدن این دو شهید سرخوش اند و حال و هوایی معنوی دارند، وعده‏ ای هم حس غریب و آکنده از شرمندگی نسبت به این شهیدان گمنام را در درون خود احساس می‌کنند.

مردم شهرم«انابد» همیشه مهمان نواز بوده اند اما این مهمانی فرق می کند؛ مهمان های ماکسانی هستند که تمام مردم ایران خودشان را مدیون خون آنها، مدیون دلاوری آنها و مدیون مردانگی آنها می دانند.
شهیدانی که گرانبهاترین دارایی دنیا را که همان جانشان بود با افتخار تقدیم میهن و ما مردم کردند. و والاتر از آن بی نام و نشان بودن آنهاست.
ای نامدار گمنام به دیدارت می آییم در حالی که نه نامی داری و نه نشان از آنجا که زاده شده ای ... ومی دانم که همه اینها برای این است که نه نامت و نه تصویر سیمایت،فکرم را به خود مشغول کند و نه زادگاهت مرا در حصار تعصبات گرفتار کند تا چشمهایم، اندیشه ام، تمام وجودم به پیامت  گوش دهد که چه می گویی؟ راهت چیست؟پیامت چیست؟ اما به رسم ادب می خواهم فارغ از حال و هوای کنونی که بر زبان آوردم از چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردی یاد کنم و این که درشهر ما و دیگر جاها چه گذشته و می‏ گذرد. هرچند شما خود گواه تر از ما هستید...
-اینجا خبری نیست جز این که سالهاست می دانیم که شرمنده شما هستیم و هر روز به این شرمندگی افزوده می شود به جای این که کاری کنیم که از این شرمندگی کاسته شود.

-اینجا خبری نیست جز اینکه از شهیدان فقط نامشان بر سر در مدارس، ورزشگاه یا بلوارهای شهر مانده اما از افکار، اهداف و آرمانهای آنها خبری نیست.
-اینجا خبری نیست جز اینکه ما از جانبازان باقیمانده از جنگ وا ز همسنگرهای شما جز زمانی که از دنیا می‌روند یادی نمی کنیم.
-اینجا خبری نیست جز اینکه نسلهای جدید آشنایی اشان نسبت به شما روز به روز کمتر می شود و در عوض غرق در فضای مجازی و دیگر سرگرمیهایی که در آن خبری از یاد شما یست می گذرد
خواهید امد،خواهید امد تا باز هم تلنگری به ما زده باشی که چقدر راه شما و آرمانهایتان را طی نموده ایم.

اما این را هم نیک می دانم و هم باور دارم حضورتان در شهر ما خوشی ما خواهد بود حتی برکت حضورتان را هم نیامده می‏توان حس کرد" مسرور و شادمانیم که بعد ازا ین همه گمنامی می‏ خواهی در شهر ما آرام گیری،

اما ای شهید گمنام بی اختیار مادرت در صفحه ذهنم مجسم می شود.ن می دانم مادرت در کجای این وطن هست ولی می دانم که برای آمدنت تا زمانی که زنده باشد چشم انتظار رویت حتی چند استخوان توست، شاید هم از شدت انتظار اکنون در این دنیا نباشد، مادری که بر هر کاروانی از استخوانهای بی پلاک شاخه گلی افکنده به امید آنکه تو باشی و در هر نسیمی که می وزد تو را می جوید و هر شامگاه خیره به قاب عکسی است که سالها آن را در بغل گرفته.

اما ای مادران این دو پرستوی مهاجر با شما سخنی دارم: مادرجان مردم شهرم انابد با هر خوبی و بدی اشان برای فرزند شما کم نخواهند گذاشت.

مادرجان در این شهر هستند مادرانی که فرزندشان را در همان سنگرهای جبهه از دست داده اند و بهتر شما را درک می‏ کنند.

مادرجان مردم شهر قبل از آمدن فرزندت دلهای خودشان را آماده و خود را برای مهمانی مهیا کرده اند پس مادرجان نگران فرزندت نباش. از شما و فرزندت که ما را لایق مهمانی دیدند ممنونیم.

نویسنده : حامد رضویز زاده

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">